![]() |
![]() |
|
|
و خدا زن و مرد را آفرید برای یکدیگر تا مونس هم باشند و گفت : به عقد یکدیگر در بیاید تا محرم هم شوید و آنان چنین کردن
و آنگاه زن و شوهر نامید آنان را خداوند و گفت : همبستر شوید زیرا که محرم هم هستید تا از شما نسلی بوجود آید و آنان نیز چنین کردن زیرا که محرم هم بودن و همبستر شودن تا زمانی که به عقد یکدیگر و محرم هم هستند و هیچ موجودی نخواهد توانست بر آنان خرده بگیرد چون که فرمان خداست و چنین بود که خداوند سکس را برای زن و مرد حلال کرد . . . اما آیا خداوند نگفت که در چه زمانی و در کجا سکس کنند و در کجا و چه زمانی سکس نکنند ، آیا خداوند نگفت به هر خلوت برای سکس وارد نشوند و در مکانهای که باز است و احتمال رفت و آمد هست نزدیکی نکنند حتی برای یک لحظه آیا ... !! . . اما گویا که این بشر زاد گوش نداشت و این قسمت از سریال زندگی را خوب نفهمید و شاید هم نخواست بفهمد ، شاید این سکس برایش همچون جادوگریس که هیچگاه نمیتواند کنترلش کند با آنکه میداند آن تن و زیبایی برای اوست و فقط او حق دارد با او نزدیکی کند پس هرجا که اراده کند میتواند زیرا حلال اوست و خدا برایش حلال کرده است اما آنقدر حریص و کم طاقت است که در هر مکان و زمان که فرصت کند دست به کار میشود این بشر زاد بدون کمی دقت در موقعیت مکان و زمانی .... . . روزی روزگاری نه چندان دور به سبزی فروشی رفتم تا خرید کنم سبزی جهت سفره افطار ساعت حدود 15:30 بود ، از قضا سبزی فروشی که باید خرید میشد در سر نبش خیابان بود که یک درش از یک خیابان و در دیگرش از آن خیابان بغل باز میشد ، این سبزی فروشی را یک زن و شوهر جوان میگرداندند که خانه شان در کنار همین مغازه بود . آن هنگام که من از یکی از درب های مغازه داخل شدم از آن در دیگر نیز خانومی دیگر برای خرید داخل شد ولی از فروشندگان خبری نبود با اولین صدایی که خواندمشان به ناگاه زن و مرد فروشند از پشت پاچال به بیرون جهیدن با صورتهایی بر افروخته و حالتی هیجان زده یا شاید بهتر بشود گفت ترسیده ، آنچنان صورت زن بر افروخته بود که چشمهایش قرمز و با سرو وضعی نامناسب مرد نیز دست کمی از زن نداشت . زن که از پشت پاچال سریع به بیرون جهید و به طرف مشتری زن رفت به ناگاه دیدم مانتویش به حالت عجیبی برتنش است که بدنش دیده میشود راحت بگویم آنچنان سینه هایش از شهوت بزرگ شده بود که دکمه های مانتویش به یکدیگر نمیرسید و نتوانسته بود در آن لحظه دکمه ها را ببندد سینه هایش نمایان بود بدون آنکه خود بفهمد اما مشتری زن با تعجب به او مینگریست مرد نیز که حالت درستی نداشت نمیتوانست از پشت پاچال به بیرون بیاید .مرد به بهانه ای زنش را به خانه فرستاد تا بیشتر از ان آنجا نباشد ولی آن زمان که خود مجبور گشت از پشت پاچال به بیرون بیاید به ناگاه دیدم الاتش آنچنان از زیر شلوار برخاست است که مشتری زن نتوانست آنجا به ایستد و از مغازه سریع به بیرون زد ، انچنان مغازه دار ترسیده بود و خجل گشته بود که برای اینکه بار گناهی از دوش خود کم کند برای خریدی که کردم تخفیف خوبی داد و گفت تخفیف فقط برای همسایه خوب ...!! خنده ای کردم و از مغازه به بیرون آمدم ... و آنگاه بود که فهمیدم معنی واقعه ای همسایه خوب چیست ...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/13ساعت 14:35 توسط آقای ایکس |
|
|
و مادر گفت : ای الاغ
و من در فکر فرو رفتم که آیا به واقع هستم چنین حیوان نجیبی / آیا واقعاً الاغ حیوان نجیبی و شریف هست ؟ که به چنین لقبی نائل شدم در لحظه ای از شب جمعه گفتم شب جمعه یاد خیلی چیزها افتادم (...) خودتون بگیرید وقتی سه نقطه میاد یعنی چی و مادر دوباره میگفت : تو مرا خر فرض کرده ای که هر شب بر روی اینترنت پشتک بارو کله ملاق میزنی و میگویی داری کارهایت را انجام میدهی و آیا به واقع من آنها را خر فرض کرده بودم ؟ چون خر هم شاید حیوان نجیبی و شریف هست ! و من هر شب در این اینترنت خوش سرعت تیزرو تلفنی {Dail } به اندازه سه ربع ساعت بر سر سرعت اینترنت سر و کله میزدم شاید که نیمی از ربع ساعت اطلاعات بگیرم آیا بازهم به واقع من الاغ هستم حیوانی نجیب و شریف و آنها را خر فرض کردم چون هم پای الاغ ، خر هم حیوانی نجیب و شریف است ! آیا واقعا من الاغ هستم چون با چنین اینترنتی هر شب پای آن به دنبال چند eBook میگردم و هر شب نا موفق تر از شب قبل ، در آخر سر هم چنین اسامی آسمانی بر من لقب داده میشود ؟ و در آخر سئوالی که همیشه از کودکی با من همراه بوده است : اگر الاغ و خر هر دو نجیب و شریف هستند پس اسب را خدا برای چه آفرید ؟ یا ما آدمها را ؟ کاش میشد برای این موضوع به این مهمی چند لحظه ای از خدا وقت میگرفتم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/07/07ساعت 1:28 توسط آقای ایکس |
|
|
یک شاه در یک سال ممکن است صدها یا حتی هزارها تن رعیتش را بکشد ولی رعیت دهها یا صدها سال طول میکشد تا یک شاه را بکشن
اما اسم شاه همیشه در تاریخ ثبت میشود : چه کشته بشود به دست رعیتش یا خودش بمیرد ، اما رعیت چه کشته بشود و چه بمیرد هیچگاه اسمش در تاریخ ثبت نمیشود . مگر اینکه شاهی رو کشته باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/07/03ساعت 0:13 توسط آقای ایکس |
|
|
زندگی بسی پیچ و خم دارد بسی زین جاده افت و خیز دارد
ولی من نه آنم که برون روم زین جاده که عهد کردم تا پایان باشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/07/01ساعت 13:55 توسط آقای ایکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد 1361
یکجا بعضی اوقات بند نمیشم بعضی وقتها هم ستاره سهیل میشم قیافتاَ بچه مثبت ولی با افکار خاطرناک رفیق زیاد دارم همشون هم کشته مردم هستن چون به خاطر همون قیافه بچه مثبت بودنم فکر میکنن بچه امامزاده هستم ..... خیلی چیزهای دیگه هست که وقتی وبلاگم بخونین میفهمین پس اینجا زیاد نگرد چیز زیادی گیرت نمیاد |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 |
| پیوندها |
|
Write Time چرند و پرند هفت فروردین اکسیر |
|
RSS
|